رهبر نشوي تنها
وز جرگه عشاقت سردار تو مي گردم
گر لشكر سفيانها از غرب به پا خيزد
در قحطي انسان ها عمار تو مي گردم
از طعنه اشعث ها خون است دلت مولا
تبدار غمت هستم بيمار تو مي گردم
با جرم ولاي تو برسردار آيم
مدح تو كنم بردار تمار تو مي گردم
اين من نه منم تنها، آيد زهمه آوا
رهبر نشوي تنها، من يار تو مي گردم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:39 توسط يادمان
|
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام