شعري از مرحوم قيصر امين پور
اي مثل چشم هاي خدا آبي
اي روز آمدن!
اي مثل روز، آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟
"مرحوم قيصر امين پور"
اي مثل چشم هاي خدا آبي
اي روز آمدن!
اي مثل روز، آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟
"مرحوم قيصر امين پور"
با آمدنت دل مرا دريا كن
اين سوخته را جزيره خضرا كن
آقا تو مگر نه اين كه دنبال مني؟
من گم شده ام بيا مرا پيدا كن!
"جليل صفر بيگي، كتاب اونويسي"
اي قبله ابرهاي بار آور تو !
دريا به نماز ايستاده در تو
باران كه گرفته است تسبح به دست
دارد صلوات مي فرستد بر تو
"جليل صفر بيگي، كتاب اونويسي"
يك عمر تو زخم هاي ما را بستي
هر روز كشيدي به سر ما دستي
شعبان كه به نيمه مي رسد آقا جان!
ما تازه به يادمان مي آيد هستي!
"جليل صفر بيگي، كتاب اونويسي"
از شنبه درون خود تلنبار شديم
تا آخر پنجشنبه تكرار شديم
خير سرمان منتظر ديداريم
جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم
"جليل صفر بيگي، كتاب اونويسي"